تبليغاتX
رؤیای لنگ دراز

رؤیای لنگ دراز

ما دو بال پرواز مرغ عشقیم

 

بسم الله

نشسته اند ملخهای شک به برگ یقینم

ببین چه زرد می جوند مرا سبز ترینم

ببین چگونه مرا ابر کرد خاطره هایی

که در یکایکشان می شد آفتاب ببینم

شکستنی شده ام اعتراف می کنم اما

ز جنس شیشه عمر توام مزن به زمینم

نمی رسند به هم دست اشتیاق تو و من

که تو همیشه همانی که من همیشه همینم

جناب علی احمد نیا

 

 

+ نوشته شده در  88/01/24ساعت   توسط آنه شرلی  | 

 

یا رب العالمین

 

همه می پرسند :
چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ،
روی این آبی آرام بلند ،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به این آبی آرام بلند ،

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،
من به این جمله نمی اندیشم

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر ،
رقص عطر گل یخ را با باد ،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ،
همه را می شنوم ، می بینم .
من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می اندیشم .
همه وقت ،
همه جا ،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان !
تو بیا
تو بمان با من ، تنها تو بمان !

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند .
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر ،
تو ببند !

تو بخواه
پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !
قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان !
تو بمان با من ، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است ،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

 

+ نوشته شده در  87/08/08ساعت   توسط جودی ابت   | 

 

بنام خداوند جان و خرد


ابليس ، اي خداي بدي ها !‌ تو شاعري
من بارها به شاعريت رشك برده ام
شاعر تويي كه اين همه شعر آفريده اي
غافل منم كه اين همه افسوس خورده ام


"عشق" و قمار شعر خدا نيست ، شعر توست
هرگز كسي به شعر تو بي اعتنا نماند
غير از خدا كه هيچ يك از اين دو را نخواست
در عشق و در قمار كسي پارسا نماند


زن شعر تست با همه مردم فريبي اش
زن شعر تست با همه شور آفريدنش
آواز و مي كه زاده ي طبع خدا نبود
اين خوردنش حرام شد ، آن يك شنيدنش


در بوسه و نگاه تو شادي نهفته اي
در مستي و گناه تو لذت نهاده ا ي
بر هر كه در بهشت خدايي طمع نبست
دروازه ي بهشت زمين را گشاده ا ي


اما اگر تو شعر فراوان سروده اي
شعر خدا يكي است ، ولي شاهكار اوست
شعر خدا غم است ، غم دلنشين و بس
آري ، غمي كه معجزه ي آشكار اوست

 
دانم چه شعرها كه تو گفتي و او نگفت
يا از تو بيش گفت و نهان كردم نام را
اما اگر خدا و ترا پيش هم نهند
آيا تو خود كدام پسندي ، كدام را ؟


(نادر نادرپور)

 

+ نوشته شده در  87/04/23ساعت   توسط آنه شرلی  | 

 

یا  حنان . . .

 

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

 


از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت
كه در این وصف زبان دگری گویا نیست
 
 
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما

غزل توست كه در قولی از آن ما نیست
 
 
تو چه رازی كه بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
 
 

شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
 
 

این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
 
 

من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست
 
 

 

+ نوشته شده در  87/04/08ساعت   توسط جودی ابت   | 

 

یا رفیق من لا رفیق له

بی تو هم بغض غزلهایی ملال آور شدم

گرچه تنها بودم اما باز تنها تر شدم

 

پر زدم پر ریختم عریان شدم از هر چه بود

چون درختی در هجوم بادها پرپر شدم

 

سوختم در چرخه ی تکرارهایی ناگزیر

مثل ققنوسی هزاران بار خاکستر شدم

 

ساز ومضرابم گره خوردند با تار سکوت

از طنین نعره های بی صدایی کر شدم

 

میوه هایم تا به یادم هست حسرت بود وآه

آخرین فصل شکفتن را که بارآور شدم

 

خنده هایم بغض بود واشکهایم قهقهه

سال ها بازیچه ی دنیای بازیگر شدم

 

محمد حسین صفاریان

 

* از تاخیر طولانی واقعا شرمنده *

 

+ نوشته شده در  87/03/28ساعت   توسط آنه شرلی  | 

 

" یا ماجد "

 

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم ترانه ای
.

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه خدایا بهانه ای...

 

قیصر امین پور...

 

                       

 

+ نوشته شده در  87/03/09ساعت   توسط جودی ابت   | 

 

یا ذالعفو و الرحمان

 

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

با دوست پریشانم وبی دوست پریشان

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم

چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان

مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد

آن کس که وجودم همه از اوست پریشان

دست و دل من بر سر این سلسله لرزید

در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان

آرامش دریای مرا ریخته بر هم

این زن که پری خوست... پری روست... پری شان ...

با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم ؟

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان ...

 

علیرضا بدیع

 

 

+ نوشته شده در  87/02/22ساعت   توسط آنه شرلی  | 

 

" یا غفّار "

تا در و پنجره باز است بیا برگردیم

صبح شد وقت نماز است بیا برگردیم

حرم دوست دل ماست کجا می گردی

شب این جاده دراز است بیا برگردیم

اقتدا تا بنماییم به قد و قامت موج

جرعه ای عشق نیاز است بیا برگردیم

در سراشیب نگاهم گل اشکی خندید

اشک هم آینه ساز است بیا برگردیم

پای باز آمدنم نیست دلم می لرزد

و خدا بنده نواز است بیا برگردیم

 

 

 

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت   توسط جودی ابت   | 

 

" یا حی "

 

ای چشم تو دشتی پر آهوی رمیده

انگار که طوفان غزل در تو وزیده

دریاچه موسیقی امواج رهایی

با قافیه دسته قوهای پریده

این قدر که شیرینی و آنقدر که زیبا

ده قرن دری گفتن انگشت گزیده

هم خواجه کنار آمده با زهد پس از تو

هم شیخ اجل دست ز معشوق کشیده

صندوقچه مبهم اسرار عروضی

المعجم از این دست که داری ، نشنیده

انگاه خراسانی و هندی و عراقی

رودند و تو دریای به وصلش نرسیده

با مثنوی آرام مگر شعر بگیرد

تا فقر قوافی نفسش را نبریده

مستفعل مستفعل این شعر پریشان

مفعول و مفاعیل دل بی سر و سامان

بانوی مرا از غزل آکنده ! که هستی ؟

در جان فضا عطر پراکنده ! که هستی

از رابعه آیا متولد شده ای ، یا ...

با چنگ تو را رودکی آورده به دنیا ؟

درباری محمودی یا ساکن یُمگان ؟

در باده مستانی یا جامه عرفان ؟

اسطوره فردوسی در پای تو مقهور

هفتاد من مثنوی از وصف تو معذور

ای شعر تر از شعر تر از شعر تر از شعر

من باخبر از عشق شدم بی خبر از شعر

دست تو در این شهر بر این خاک نشاندم

تا قونیه تا بلخ چرا ریشه دواندم

آرام غزل ، مثنوی شعر و جنون شد

این شعر شرابی است که آغشته به خون شد

برگرد بلکه گلم بشکفد از گل

لا حول و لا قوه الا بتغزل

بانوی تر و تازه تر از سیب رسیده

بانوی تو را دست من از شاخه نچیده

باید که ببخشید پریشان شده بودم

تقصیر خودم نیست هوای تو وزیده

آشوب غزل هیچ ، که خورشید هم امروز

در شرق فرو رفته و از  غرب دمیده

این قصه من بود که خواندم که شنیدی

افسانه مجنون به لیلا نرسیده

 

" مهدی فرجی "

 

+ نوشته شده در  87/02/07ساعت   توسط آنه شرلی  | 

 

دوست واژه است ...

واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است

دوست نامه است ...

نامه ای که از خدا رسیده است  ...

نامه ی خدا همیشه خواندنی ست ...

توی دفتر فرشته ها  واژه ی قشنگ دوست ماندنی ست  

راستی دلت چقدر آرزوی واژه های تازه داشت ...!

دوست گلت رسید ...

واژه را کنار واژه کاشت

واژه ها کتاب شد

دوستت همان دعای توست ...

آخرش دعای تو مستجاب شد ...

 

                     

 

 

+ نوشته شده در  87/01/30ساعت   توسط جودی ابت   |